تبليغاتX
تجربه های پریده رنگ
طریقه ساختن کد موزیک پنجشنبه 6 بهمن1390 23:14
سلام دوستان

من زیاد عادت ندارم که زود به زود آپ کنم 

دلیل اومدنم هم اینه که یکی از دوستان ازم خواسته بود تا طریقه ساختن

کد موزیک وبلاگ رو بهش یاد بدم . چون میدونست که اکثر آهنگهای وبلاگم رو از

کامپیوتر خودم انتخاب می کنم. 

پس مطلب این پست طریقه ساختن کد موزیک وبلاگ است . 

(دوستانی هم که این کارو بلدن چشماشون رو ببندن )   

با یه سرچ در گوگل مطالب زیادی در مورد نحوه ساخت کد موزیک نمایش داده میشه.

سایتهای زیادی هستند که در این مورد کاملا توضیح داده اند و توضیحات من هم

برگرفته از این سایتهاست.

برای اینکه بتونیم آهنگ مورد علاقه خودمونو از کامپیوتر شخصی روی وبلاگ قرار بدیم

باید به چند نکته توجه کنیم :

 

۱- آهنگ مورد نظر باید کم حجم باشد و اگر آهنگتان کم حجم بود می توانید سراغ

نکته دوم بروید

اما اگر حجم آهنگ انتخابی زیاد بود باید کمش کنید و این کار از طریق نرم افزار جت آدیو

امکان پذیر است . نحوه استفاده از جت آدیو رو اکثر افراد بلدن و کسانی هم که نمی دونن

می تونن به آدرس مقابل مراجعه کنن    اینجا 

 

۲- آهنگ کم حجم خود را باید دریک فضا آپلود نمایید.

برای این کار می توانید به سایت پرشین گیگ  رفته و آنجا عضو شوید .

پرشین گیگ در ابتدا ۱۰۰ مگابایت فضا می داد  که الان بیشتر شده است.

مثلا من خودم الان ۲ گیگ فضا دارم.   

البته سایت های زیادی برای آپلود موزیک وجود داره که با سرچ در گوگل پیدا می شن.

 

۳- موقعی که آهنگ مورد نظر شما آپلود شد  می توانید آدرس اینترنتی موزیک را که با

//:http شروع میشه رو کپی نمایید.

( بعدا نوشت :  توجه داشته باشید  در سایت پرشین گیگ صفحه ای که گزینه دانلود در آن قرار دارد

آدرس موزیک نیست . آدرس موزیک  آپلود شده شما از طریق راست کلیک کردن بر روی گزینه دانلود

و بازکردن یک صفحه جدید بدست می آید.  شما باید آدرس بالایی این  صفحه جدید را کپی نمایید .

این کار را باید سریع انجام دهید زیرا بعد از دو ثانیه  این صفحه محو می شود و  گزینه  Save  می آید .

با چند بار تمرین موفق به کپی کردن آدرس موزیک می شوید.  )

پس از کپی کردن آدرس  موزیک می توانید آن رو به سایت  روز گذر یا سایت وب پارس برده

و درقسمت آدرس موزیک paste نمایید.

سایت مورد نظر در جدولی دیگر کد موزیک رو براتون می سازه

 

۴- کد موزیک را کپی کرده و در تنظیمات بلاگفا در قسمت جاوا اسکریپ paste نمایید.

 

یه راه راحت تری هم هست و اون اینکه نام آهنگ مورد نظرتون رو بمن بگید

اگه اون آهنگ رو داشتم  کدش رو تحویلتون می دم 

سوالات کامپیوتری تون رو هم اگه دوست داشتین می تونید بپرسین . موفق باشید  

 

نوشته شده توسط ابد. تحریری  | لینک ثابت |

یک حس غریب سه شنبه 4 بهمن1390 0:22
 
 
من نه عاشق بودم

و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من

من خودم بودم و یک حس غریب

که به صد عشق و هوس می ارزید

من نه عاشق بودم

ونه دلداده به گیسوی بلند

و نه آلوده به افکار پلید

من به دنبال نگاهی بودم

که مرا از پس دیوانگی ام می فهمید

 

نوشته شده توسط ابد. تحریری  | لینک ثابت |

الکی چهارشنبه 21 دی1390 8:0
 

 آهنگ الکی محسن نامجو با کمی سانسور در نوشته 

 

--------------------------------------------------------------------------------------------- 

                                            دانلود

برای دانلود روی لینک بالا کلیک راست کرده و گزینه save traget as را انتخاب کنید.

--------------------------------------------------------------------------------------------- 

 

از آمدنم هیچ معلوم نشد ... یک نمای الکی ، یک نمای الکی!

این جان نزارم هیچ پالوده نشد ... یک فضای الکی ، یک فضای الکی!

از سطح خرافه این زبانم نگذشت ... یک صدای الکی ، یک صدای الکی!

گل یافته شد ، به دست من پوچ نشد ... یک هوای الکی ، یک هوای الکی!

از آمدن و رفتن ما سودی کو  ؟ ... یک هبوط الکی یک سقوط الکی!

دردا و ندامتا که تا چشم زدیم ... مأمور که گرفت مارا بابا خیط نشد 

 به خدای الکی ، یک به خدای الکی!

خر از سر شحنه یک نمد ساخت ولی ... یک کلای الکی ، یک کلای الکی!

سرتاسر صحنه آش نذری بود ... نیت های الکی ، نیت های الکی!

یک هفته به من مرخصی میدی؟ ... لذت های الکی ، لذت های الکی!

با اون گلای پائولو روسی حال کردم ... یک گلای الکی ، یک گلای الکی!

دستپخت عشقم قرمه سبزی بود ... سبزیای الکی ، سبزیای الکی

وای دهه ی چهل خیلی باحال ... نوستالژی های الکی ، تالژی های الکی!

ایام قدیم مردونگی بود ... هیبت های الکی ، هیکلای الکی!

وقتی بچه بودیم نونه خونگی بود ... مزه های الکی ، مزه های الکی!

مردا حالا دیگه سبیلشو دارن ... سبیلای الکی ، سبیلای الکی!

تا حالا جمع روشنفکرا رفتی؟ ... روشنفکرای الکی ، چهره های الکی!

تا حالا تفریق روشن فکرا رفتی؟ ... تیکه های الکی ، تیکه های الکی!

تا حالا ضرب روشن فکرا تقسیم روشن فکرا رفتی؟

ماس مالی های الکی ، ماس مالی های الکی!

تا حالا با رئیس وستینگ هاوس شام خوردی؟ ... لحظه های الکی ، لحظه های الکی!

تا حالا از کسی دل بردی؟ ... اوهو اوهو اهوم ، سرفه های الکی ، سرفه های الکی!

یک هوای الکی ، هوا هوا هوا

یک فضای الکی ، فضا فضا فضا

از شهر برو بیرون فضات عوضشه ...

جاده های الکی ، کوه ها ، دشت ها ، تپه های الکی ، تپه های الکی ، خلقتای الکی!

یک وفای الکی ، یک صفای الکی ، یک وفای الکی ، یک صفای الکی!

من هرچی میگم واسه خودته دختر ... ادعای الکی ، ادعای الکی!

این چه جور جفائیه که دیگه جفا نمی کنی؟! ...

زر زرای الکی ، زر زرای الکی!

تو نسبت به دیگران موفق تری ... نسبت های الکی ، نسبت های الکی!

باید سعی کنی از قافله عقب نمونی ... سبقت های الکی ، سبقت های الکی!

باید سعی کنی  همه چیرو ول کنی ، بدوئی ، بندازی ، بدوئی تا انتها ، انتها

انتهای الکی ، انتهای الکی

انتهای الکی ، انتهای الکی

انتهای الکی ، انتهای الکی

 

 

نوشته شده توسط ابد. تحریری  | لینک ثابت |

کاش قلبها در چهره بود سه شنبه 13 دی1390 23:21

 

سرم را بالا کردم ٬   سرش را بالا کرد

دید که مرا می شناسد ٬  خندیدم

گفت: دوستیم ٬  گفتم دوست دوست

گفت تا کجا؟  ٬  گفتم دوستی که تا ندارد

گفت تا مرگ ! ٬ خندیدم و باز گفتم :  دوستی تا ندارد

گفت باشد تا پس از مرگ ٬  گفتم :  نه نه نه ٬ تا ندارد

گفت:  قبول باز هم با هم دوستیم تا بهشت تا جهنم تا هر جا که با شد

گفتم: تو برایش تا هر جا که دلت می خواهد یک تا بگذار اما من اصلا تا نمی گذارم

نگاهم کرد ٬ نگاهش کردم

او می خواست حتما دوستی مان تا داشته باشد. دوستی بدون تا را نمی فهمید

گفت : بیا برای دوستی مان یک نشانه بگذاریم

گفتم : باشد تو بگذار ٬  گفت : سلام  

هروقت که همدیگر را می بینیم سلام می کنیم ٬  گفتم : قبوله

سلام ها ادامه داشت ٬ یعنی که سالهای سال دوستیم ٬ دوست دوست

او امشب آمده است تا خداحاظی کند. می خواهد برود برود آن دور دورها

می گوید : می روم اما زود بر می گردم ٬  من می دانم می رود و بر نمی گردد

خندیدم .... می دانستم دوستی او تا دارد مثل همیشه

 

نوشته شده توسط ابد. تحریری  | لینک ثابت |

جذابیت و آرامش سه شنبه 6 دی1390 12:0
 

شاید خیلی از ما از زمان بچگی تا یه سن خاص آدمهای کاملا آرام ، خوش اخلاق و منطقی بودیم 

اما بر اثر گذشت زمان اخلاقمون یکدفعه تغییر کرده . مثلا خود من از بچگی آدم آرومی بودم اما از

زمان ورودم به دانشگاه و تجربه یک محیط بزرگتر تاثیر اخلاق اطرافیان را تو وجود خودم حس کردم.

از اون دوران کم حوصلگی ، زود رنجی و زود از کوره در رفتن برام  عادت شد و به حدی که دردوران

سربازی و دوران جستجوی کار، چندین برابر شد . خوشبختانه با پیدا کردن  کار، مجددا این آرامش

بوجود آمد. از موقعی که تو مدارس ابتدائی کارم رو شروع کردم ابتدا به سرو صدای بچه ها عادت

نداشتم . وقتی توی حیاط جیغ می کشیدن می خواستم کله شون رو بکنم  اما کم کم یاد

گرفتم که باید  آرامشم رو حفظ کنم اما این آرامش شاید بدون تمرین و ممارست امکان پذیر نبود.

برای این کار مجبور شدم کتابهای مختلفی رو مطالعه کنم که واقعا روم تاثیرگذار بود. الان با اینکه

دوسال کامل از عمرم تو آرامش و بدور از تنشهای گذشته سپری شده نمی دونم چرا چند روز

پیش با یه جمله از مدیرمون یهو برافروخته شدم و با عصبانیت اتاقش رو  ترک گفتم .

اما بعد از چند دقیقه به خودم اومدم ودیدم که باز دارم  مثل گذشته رفتار می کنم و تصمیم گرفتم

سریع اخلاقم رو اصلاح کنم.

بدست آوردن خلق خوش شاید برای ما کار سختی باشه اما می تونیم دست به کارهایی بزنیم

تا کم کم بصورت عادت در ما بروز کنه.      رجوع به ادامه مطلب


ادامه مطلب
نوشته شده توسط ابد. تحریری  | لینک ثابت |

رستوران مبتکر پنجشنبه 1 دی1390 14:0
 

یکی از غذاخوری های بین راه بر سر در ورودی با خط درشت نوشته بود:

شما در این مکان غذا میل بفرمایید، ما پول آن را از نوه شما دریافت خواهیم کرد.

راننده ای با خواندن این تابلو اتومبیلش را فوراً پارک کرد و وارد شد و ناهار مفصلی سفارش داد

و نوش جان کرد. بعد از خوردن غذا سرش را پایین انداخت که بیرون برود، ولی دید که خدمتگزار با

صورتحسابی بلند بالا جلویش سبز شده است.

با تعجب گفت: مگر شما ننوشته اید که پول غذا را از نوه من خواهید گرفت؟!

خدمتگزار با لبخند جواب داد: چرا قربان، ما پول غذای امروز شما را از نوه تان خواهیم گرفت،

ولی این صورتحساب مال مرحوم پدربزرگ شماست .

 

 

نوشته شده توسط ابد. تحریری  | لینک ثابت |

ثروتمند شدن شنبه 26 آذر1390 9:8
 

سلام . اومدم دوباره بنویسم.

 

امروز صبح اصلا حال نداشتم از جام بلند شم ، همش ساعت و عقب و جلو می کردم

تا یه کم بیشتر بخوابم. احساس می کنم مانند بچگی هام هر روز صبح باید برم مدرسه

صبح وقتی که رسیدم  محل کارم اصلا حواسم نبود باکسی سلام و احوالپرسی کنم .

مستقیم رفتم تو دفترم نشستم و درو بستم تا کسی مزاحمم نشه.

کتاب اسرار ذهن ثروتمند( نوشته تی . هارو اِکِر ) تو گوشه اتاقم بهم چشمک می زد.

این کتاب رو خانم معلم کلاس دوم بهم امانت داده بود تا بخونم

بنده خدا اونم فهمیده بود که من چقدر مشتاق ثروتمند شدنم .

با اینکه این روزها سخت مشغول خوندن کتابهای کارشناسی ارشد هستم اما دلم نیومد

این کتاب رو نخونم هرچند خودم به این کتابها زیاد اعتقاد ندارم اما حداقل حسنش اینه که

ذهن آدمو یه خرده باز می کنه تا دست به خلاقیتهایی بزنه که حاصلش هم  موفقیت معنوی

و هم موفقیت مادیه.

راستی شما چقدر وقتتون رو صرف فکر کردن به کارهای خلاقانه ای می کنید که منجر به ثروتنمد

 شدنتون بشه ؟

 

نوشته شده توسط ابد. تحریری  | لینک ثابت |

سکوت سه شنبه 24 خرداد1390 11:1
 

سکوت ميکنم

نه به احترام آنان که از فريادم خسته شدند!

نه براي آنانی که به دنبال سکوتم هستند!

نه براي دل او که ميخواهد با سکوتم،مرا بشکند!

و نه برای بودنی تکراری

سکوت ميکنم،

چون صدای تو را در سکوت می شنوم  

                            

 

نوشته شده توسط ابد. تحریری  | لینک ثابت |

گلایه چهارشنبه 4 خرداد1390 22:46

 

چراغای رنگی ، آدمای سنگی ، سرفه و دلتنگی

تو کافه ی خالی ، یه استکان چایی، کنار تنهایی

تو خلوت کوچه گرفتن دستات همش دروغه دروغ

چقدر ادامه بدم به گم شدن تو این،  خیابونای شلوغ

جز من دیوونه ، کی وقتی حس می کنه که داره می میره

حتی واسه مردن از توی دیوونه اجازه می گیره

 

شاعر ؟؟

 

نوشته شده توسط ابد. تحریری  | لینک ثابت |

تجربه تکراری شنبه 24 اردیبهشت1390 8:5
 

این روزها اونقدر عصبی و خسته ام که حوصله هیچ کاری رو ندارم  

احساس می کنم کم کم دارم تبدیل به یه موجود دیگه ای میشم                                  

غمگين تر از يك آدم برفی، كه روي ريل ساخته باشند

در انتظار سوت قطارم، با گريه ای شبيه به لبخند

پيپ پدر بزرگ به لب هام، يك كيف پاره پاره به شانه

بينی من مداد درازی، بر پای من دو پوتين بي بند

يك ساعت قديمی كوكي روی سرم شبيه به يك تاج

بی آنكه هيچ گاه بپرسم: پس ساعت دقيق سفر، چند؟

ريل طويل گم شده در مه ، مثل پل معلق دوزخ

با غربت دو خط موازی ، در آرزوی نقطه ی پيوند

آنك قطار می رسد از راه ، هی سوت های ممتد اخطار

هی سوت سوت سوت ، ولی من، مانند يك مترسك پابند

من ايستاده ام كه بيايی، در اين غروب، روی همين ريل

تنها تر از يك آدم برفی كه روی ريل ساخته باشند 

 (محمدسعید میرزایی)

 

نوشته شده توسط ابد. تحریری  | لینک ثابت |

روز معلم چهارشنبه 14 اردیبهشت1390 7:36
 

مدرسه حسابی شلوغ بود .

هر دانش آموزی بهمراه اولیاء خودش اومده بود تا بنوعی از معلمشون تشکر کنه.

از شاخه گل گرفته تا  کارت هدیه و سکه های پارسیان و کلی هدیه های رنگارنگ دیگه ،....

همه بهم تبریک می گفتند. بهم شیرینی تعارف می کردند. 

منم که  همیشه طبق معمول در اتاقم در طول سال بروی همه بازه

اما تو این روز مخصوصا در اتاقم رو می بندم تا کسی فکر بد نکنه

هرچند خیلی از اولیاء و دانش آموزان باز منو شرمنده کردند.

عید امسال چند نفرشون هدیه آوردند اما از هیچکدومشون چیزی قبول نکردم 

روز معلم رو دیگه نمی شد کاری کرد.

بهر حال دستشون درد نکنه.

حداقل با این هدایا یه خرده احساس معلم بودن بهم دست داد   

 

 

نوشته شده توسط ابد. تحریری  | لینک ثابت |

سلام آخر یکشنبه 14 آذر1389 15:4
 

 

سلام .

حال همه ما خوب است

اما تو باور مکن .....

 

 

 

نوشته شده توسط ابد. تحریری  | لینک ثابت |

تکرار تجربه ها دوشنبه 3 آبان1389 8:55
 

سلام دوستان مجازی من که خیلی هاتون کم کم دارین حقیقی میشین

نوشتن توی دنیای مجازی برام خیلی آرامش بخشه مخصوصا وقتی نظرات خوب شما رو می خونم

اما بعضی اوقات آدم مجبور میشه که برای یه مدت از دنیای مجازی بره تا به کارهای واقعی خودش برسه

برای یه مدت توی دنیای مجازی نیستم و اینکه کی برمی گردم نمی دونم. اما خیلی زود میام

اینم آخرین نوشته تجربه های پریده رنگ برای این مدت .              

موفق باشید.

امشب دلم می خواد تا فردا می بنوشم من
زیباترین جامه هایم را بپوشم من

با شوق رویت باغچه هامونو صفا دادم
امشب تا می شد گل توی گلدونها جا دادم

بعد از گسستن ها ، آن دل شکستن ها
فردا تو می آیی

بعد از جداییها ، آن بی وفاییها
فردا تو میآیی

از خونه ما ناامیدیها سفر کرده
گویا دعاهای من خسته اثر کرده

من روز و شب را می شمارم تا رسد فردا
آن لحظه خوب درآغوشت کشیدنها

بعد از جداییها ،آن بی وفاییها

فردا تو میآیی

بعد از گسستن ها ، آن دل شکستن ها
فردا تو می آیی

 

ترانه سرا ؟

خواننده : هوشمند عقیلی

نوشته شده توسط ابد. تحریری  | لینک ثابت |

نقاش دوشنبه 5 مهر1389 19:15

تمام پله هارا يک نفس پيمود و در اتاق چرخي زد به تک تک تابلو هايش سلام کرد تابلو هاي نکشيده شده ي زيادي به او را مينگريستن تابو رايانا با آن کلاه عجيب ٬تابلو مرد يخي با آن چشمهاي بلوري ٬تابلوي آتش خوار باآن منقار آتشي٬ مي خواست در رنگ ها شناور شود ٬انگشتانش همانند پاييز پر شور بود اما ديگر رمقي براي کشيدن نداشتند لرزش دستانش ديگر نمي گذاشت آنهمه رنگ را ببافد تيک وتاک ساعت در مغزش شنيده مي شد تمام زمان را از حفظ بود مي دانست که فردا صبح کسي نخواهند آمد تا شاهکارش را ببيند تنها شب از عمق چشمهايش با خبر بود روبروي رنگهايش نشت و صورتش را رنگ آميزي کرد موهايي نارنجي ، چشمهايي قرمز ،گونه هايي سبز ، لباني کبود ، و قلبي بي رنگ کشيد آتشي را کنار آن قلب روشن کرد ليوان دوست داشتني اش را برداشت وجرعه اي ازآن آتش ناب نوشيد هق هق صدايش شبيه سرفه شده بود مدام در تابلوهاي خود خيره مي شد و پس مدتي درنگ باز شروع به کشيدن مي کرد دستاني از تابلو بيرون ميامد و صورتش را رنگ آميزي مي کرد حالا کاملا پررنگ شده بود، چيزي که هميشه آرزويش را داشت رنگ ها به او لبخند مي زدند با خود مي گفت حتما فردا صبح بي رنگي خواهد بود کلاهي براي خود کشيد به دستانش دستبند زد بر لبانش نقاب کشيد تا لبخندش را کسي نبيند براي قلبش زنجير ساخت رنگها را درآغوش کشيد و نفس سردي را استنشاق کرد حالا او نيز جزئي از تابلويش شده بود بي صدا ، بي حرکت ، بي لبخند باد پاييزي مي وزيد آتش هيزمها کم کم خاموش شد صبح بي رنگ کم کم فرا رسيد هيچکسي براي ديدن شاهکار جديدش صف نکشيد هيچ چشمي براي تابلو جديدش سوسو نزد نور خيره کننده اي هيچ جا را پر نکرد تنها باران برايش شروع به باريدن کرد تا اينکه رنگها به را افتادند وتابلوي ديگري را خلق نمودند تابلوي نقاش کوري که در گودالي از رنگ شناور بود .

 

دی ماه ۱۳۸۶

 

نوشته شده توسط ابد. تحریری  | لینک ثابت |

دو کاج شنبه 27 شهریور1389 0:30
 
    
در كنار حریم یك اتوبان
توی تهران دو كاج روئیدند
مردم البته از گرفتاری
كاج‌ها را به كُل نمی‌دیدند

روزی از روزهای پاییزی
حكم تعریض آمد از بالا
راه افتاد شخص پیمانكار
شب كه بودند خلق در لالا!

یكی از كاج‌ها به ایشان گفت:
لطف خود را به بنده شامل كن
چند تا سَرو آنطرف تر هست
ما دو را جون مادرت ول كن!

گفت با طعنه مجری پرو‍ژه
كاج بی ریشه از تو بیزارم
از منابعْ طبیعی استان
بنده شخصا مجوزم دارم

سرو چون این شنید گفت: این كاج
به سبیل باباش خندیده‌ست
بنده فامیل حاجی‌ام، ضمنا
ریشه هایم پر از مونوكسید است!

مجری طرح دید اینطوری
كار تعریض جاده ممكن نیست
گشت عازم مهندس ناظر
تا ببیند كه عیب كار از چیست

شهریاران شبانه با سرعت
راه تكرار بر خطر بستند
سرو و كاج و چنار را یكجا
با لودِر تكه تكه بشكستند
 
 
 
 شاعر :  ؟
 
 
 
 
 
 
نوشته شده توسط ابد. تحریری  | لینک ثابت |

کافه نادری چهارشنبه 17 شهریور1389 8:25
 

توی کافه نادری کنج همون میز بلوط                 

دوتا صندلی لهستانی هنوز منتظرن

تا منو تو بشینیم گپ بزنیم مثل قدیم                      

شب بشه مشتریا تا آخرین نفر برن

ما همیشه اولین و آخرین بودیم عزیز                 

هم تو تابستون داغ هم توی پاییزای سرد

تابلوی بسته و باز پشت شیشه در و                    

بعد رفتن ما اون کافه چی واروونه می کرد

چشمک ستاره ها رو می شمردیم یادته                 

واسه تنهایی شب غصه می خوردیم یادته

من مثه سایه ی تو ؛ تو واسه من مثه نفس            

هر دومون برای هم دیگه می مردیم یادته

دستامون تو دست هم گم می شدیم تو خواب شب       

دل دیونه من هی قدما تو میشمرد

کوچه ها رو رد می کردیم تا خیابون بزرگ            

عطر ناب تو منو تا آخر دنیا می برد

حال تو نیستی واین کوچه صدام نمیزنه                 

حالا تو نیستیو بی تو دیگه کافه ،کافه نیست

دیگه هیچ ستاره ای جرات چشمک نداره                

هیچ کسی مثل من از نبودنت کلافه نیست

 

 ترانه سرا : یغما گلرویی

 

نوشته شده توسط ابد. تحریری  | لینک ثابت |

جایی نزدیک آسمان شنبه 6 شهریور1389 14:21
 

تو کز نجابت صدها بهار لبریزی                       

چرا به ما که رسیدی همیشه پاییزی

ببین سراغ مرا هیچ کس نمی گیرد                    

مگر که نیمه شبی غصه ای،غمی،چیزی

تو هم که می رسی و با نگاه پرشورت                

نمک به تازه ترین زخم هام می ریزی

خلاصه حسرت این ماند در دلم که شما                

بیایی و بروی،فتنه بر نیانگیزی

بخند باز شبیه همیشه با طعنه                            

بگو که آه! عجب قصه ی غم انگیزی

بگو که قصد نداری که اذیتم نکنی                       

بگو که دست خودت نیست تا بپرهیزی

ولی ببین خودمانیم مثل هر دفعه                          

چرا به قهر تو از جات بر نمی خیزی

نشسته ای که چه یعنی؟ دلت شکست؟همین؟         

ولی ببینمت انگار اشک می ریزی

عزیز گریه نکن من که اولش گفتم                      

تو ازنجابت صدها بهار لبریزی

                                          

 شاعر : مهرداد نصرتی

 

نوشته شده توسط ابد. تحریری  | لینک ثابت |

مرخصی چهارشنبه 6 مرداد1389 20:5
 

سلام

بالاخره موفق شدم یه مرخصی تابستونی درست و حسابی از محل کارم  بگیرم

می خوام  برای یه مدت از تهران خارج شم 

 پس تجربه های پریده رنگ فعلا تعطیله

اما سعی می کنم توی شمال یه سر به وبلاگ دوستان بزنم . 

جای همه شما خالی.    

 

نوشته شده توسط ابد. تحریری  | لینک ثابت |

بدون شرح جمعه 1 مرداد1389 16:25
 

پسر یک شیخ عرب برای تحصیل به آلمان رفت.

یک ماه بعد نامه ای به این مضمون برای پدرش فرستاد:

«برلین فوق‏العاده است، مردمانش خوب هستند و من واقعا اینجا را دوست دارم،

ولی یک مقدار احساس شرم می‏کنم که با مرسدس طلاییم به مدرسه بروم

در حالی که تمام دبیرانم  با ترن جابجا می‏شوند.»

مدتی بعد نامه‏ای با این شرح همراه با یک چک یک میلیون دلاری از پدرش برایش رسید:

«بیش از این ما را خجالت نده، تو هم برو و برای خودت یک ترن بگیر!» 

 

نوشته شده توسط ابد. تحریری  | لینک ثابت |

برای ارغوان جمعه 18 تیر1389 10:23

 

گاهی اوقات تجربه های ناخوشایندی توی زندگی ما آدمها وجود داره که بر اثر گذشت زمان

و فراموشی تبدیل به تجربه های پریده رنگ می شه . 

گاهی اوقات هم یه برخورد ساده توی محیط کار یا دانشگاه می تونه این

تجربه های پریده رنگ رو دوباره مثل قبل پررنگ و آزار دهنده کنه.

حالا این بستگی به ما آدمها داره که چقدرمعقولانه با این تجربیات ناخوشایند برخورد کنیم.

آیا واقعا درسته که بخواهیم یه عمر با عقل و منطق زندگی کنیم اما یه شبه احساسات

همه اون بنای ساخته شده رو روی سرمون خراب کنه.

شاید گاهی اوقات مجبور بشیم ناخواسته دست به کارهای بچه گانه ای بزنیم و با این

کارمون باعث ناراحتی اطرافیان و قضاوت نادرست آنها در مورد خودمون بشیم.

شاید هم درست نباشه که با یه تلنگر احساسی به سرعت عقب گرد کنیم .

 

نوشته شده توسط ابد. تحریری  | لینک ثابت |

تفریح چهار روزه دوشنبه 31 خرداد1389 14:12
 

 بالاخره بعداز ظهر روز سه شنبه ۲۵/۰۳/۸۹ تمام کارام رو انجام دادم

از ثبت نام دانش آموزان جدید گرفته تا ورود نمرات و چاپ کارنامه ها

و می شه گفت رسما پایان یک سال تحصیلی رو جشن گرفتم.

قرار بود غروب همون روز به همراه همه همکاران بریم مشهد مقدس

مستقیما از همون جا رفتیم مهر آباد و نزدیکای ساعت ۶ غروب بود که متوجه شدم

روبروی مرقد مطهر امام رضا ‍‍(ع) هستم.

اولش رفتم هتل تا اتاقمو تحویل بگیرم وبعدش هم با همکاران رفتیم حرم

و برای همه دوستان و آشنایان دعا کردیم مخصوصا شما دوستان عزیز

بعد ازچهار روز اقامت و کلی گشت و گذار و زیارت اماکن مقدس ٬ دیروز برگشتم تهران

با اینکه این سفر خستگی یک سال تحصیلی رو از تنم بیرون کرد

اما هنوز دارم لحظه شماری می کنم تا تعطیلات تابستانی من هم شروع بشه

تاحداقل برای یک ماه هم که شده بتونم از تهران خارج شم

خیلی دلم واسه خونه شمال تنگ شده   

 

نوشته شده توسط ابد. تحریری  | لینک ثابت |

روز مادر مبارک چهارشنبه 12 خرداد1389 8:2
 

مرا در تنش غسل تعميد داد

به من اسم شب ، اسم خورشيد داد

برای تمام نفس های من شعر گفت

مرا از ته خاک بيدار کرد

مرا شستشو داد ،

آغاز کرد

مرا خط به خط خواند ،

 تکرار کرد

شکار همه لحظه ها را به من ياد داد

برای من از شاخه برگی جدا کرد و گفت :

جنگل شو شاعر

من از ارتفاع تر کاغذ و جوهر و عشق جاری شدم

شبی کفشم از گَنگ تر شد

به من ياد داد ارتفاع تر گَنگ  را در ته خواب گُنگ سفر گم کنم

به من گفت :

 گم باش و پيدا که از سايه ها آفتابی تری

من و سايه را دوخت بر لاله

با لايه های گلايه

من و سايه را برد تا پشت رمز و کنايه

من و سايه را برد تا آفتابی ترين من

مرا در تمام نفس های خود شير داد

مرا در تنش غسل تعميد داد

به من اسم شب اسم خورشيد داد...

 

 شاعر :  شهيار قنبری

 

نوشته شده توسط ابد. تحریری  | لینک ثابت |

تناقض دوشنبه 3 خرداد1389 7:39

 

چند وقت پیش دانش آموزان کلاس سوم دبستان بعد از خوردن ناهار خودشون

رو برای خوندن نماز آماده کردند . همشون وضو گرفتند و مشغول نماز خوندن

شدند. بعد از تمام شدن نماز ظهر معلم قرآن شروع به توضیح دادن احکام کرد.

در این فاصله هم گاهی سوالاتی رو از دانش آموزان می پرسید.

یکی از سوالاتش این بود که اگه شخصی لباسی رو دزدیده باشه و بخواد با

اون نماز بخونه ٬ آیا نمازش قبوله یا نه ؟

اکثر دانش آموزان با اطمینان می گفتند : نه

در این بین یکی از دانش آموزان که اسمش عرفان یود با اون قد کوچیکش

 از جاش بلند شد و گفت : آقا اجازه دزد که نماز نمی خونه

 

نوشته شده توسط ابد. تحریری  | لینک ثابت |

پرواز سنجاقکها چهارشنبه 15 اردیبهشت1389 7:29

 

بچه که بودم همیشه ماه اردیبهشت برام جذابیت خاصی داشت.

انگار توی این ماه  آسمون هم کاملا عاشق می شد

صدای وزش نسیم خوشبوی بهاری وغرش رعد وصدای لرزش برگهای درخت گردو

سمفونی آفرینش رو دوباره توی گوشم زمزمه می کرد

ابرهای سیاه و سفید، آسمون جلوی خونمون رو و کاملا پر می کردن

بطوری که از هر طرف  کاملا خورشید رو محاصره می کردند

و این موقعی بود که بارون بهاری شروع به باریدن می کرد

خورشید عاشق ٬ ابرها و قطرات بارون رو مجبور به درخشیدن می کرد

چه آرامش عجیبی توی فضا حکمفرما می شد

حتی کلاغهای شهرمون یادشون می رفت که باید قارقارکنن 

آسمون خیس آفتابی  تصمیم داشت خودش روآماده پذیرایی از مهمون عزیزی کنه

اون مهمون عزیز رنگین کمون شهرمون بود

هفت کمان رنگارنگ بلند که من همیشه چهاررنگش رو می تونستم تشخیص بدم

طولی نمی کشید که سرو کله سنجاقکهای بازیگوش توی فضا جلوی خونمون پیدا می شد

یادم میاد که منو داداشام اون سنجاقکهای بدشانس رو می گرفتیم

وبه انتهای بدنشون نخ می بستیم وبعد آزادشون میکردیم که برن

سنجاقکهای بیچاره به خیال اینکه آزاد شدن شروع به پریدن می کردن

اما تا میومدن یه کم اوج  بگیرن ما اون نخ ها رو می کشیدیم

و وادارشون می کردیم که به زمین برگردن . هرچند ما بعد آزادشون می کردیم

اما حالا نه اردیبهشت واسم اردیبهشته و نه از اون حال وهوا دیگه خبریه

انگار کسی جای من رو با اون سنجاقکها عوض کرده

آخه هروقت میام که پرواز کنم و یه خرده اوج بگیرم

دستی پیدا میشه و منو با سرعت به سمت زمین می کشه

 

نوشته شده توسط ابد. تحریری  | لینک ثابت |

حواسپرتی پنجشنبه 9 اردیبهشت1389 8:30

 

 زن جوانی  در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود.

پروازش به تاخیر خورده بود. فکرش حسابی مشغول بود

 تصميم گرفت برای گذراندن وقتش كتابی بخرد

او يك بسته بيسكويت نيز خريد و بر روی يك صندلی نشست و مشغول خواندن كتاب شد .

در كنار او بسته بيسكويتی بود و مردی که داشت روزنامه می خواند.

 وقتی كه او نخستين بيسكويت را در دهانش گذاشت ،

متوجه شد كه آن مرد هم يك بيسكويت برداشت و خورد .

او خيلی عصبانی شد اما   گفت : « بهتر است ناراحت نشوم ، شايد اشتباه كرده باشد »

ولي اين ماجرا تكرار شد ! هر بار كه او يك بيسكويت برمی داشت ،

 آن مرد هم همين كار را می كرد .

اين كار او را حسابی عصبانی كرده بود ولی نمی خواست واكنش نشان دهد .

وقتی كه تنها يك بيسكويت باقی مانده بود ، پيش خود فكر كرد:

«حالا ببينم اين مرد بی ادب چه كار خواهد كرد؟»

مرد بيسكويت را نصف كرد و نصفش را خورد !                                                    

اين ديگر خيلی پررويی می خواست ! زن حسابی عصبانی شده بود .

در اين هنگام بلندگوی فرودگاه اعلام كرد كه زمان سوار شدن به هواپيما است .

آن زن وسایلش را جمع و جور كرد ٬ نگاه تندی  به مرد انداخت واز آنجا دور شد

وقتی داخل هواپيما روی صندلی اش نشست ، عينكش را برداشت تا داخل ساكش قرار دهد

ناگهان با كمال تعجب ديد كه جعبه بيسكويتش آنجاست ، باز نشده و دست نخورده !

خيلي شرمنده شد ! يادش رفته بود كه بيسكويتش را داخل ساكش گذاشته است .

 آن مرد بيسكويتهايش را با او تقسيم كرده بود ، بدون آنكه عصبانی و برآشفته شود. . .

 

نویسنده ؟

نوشته شده توسط ابد. تحریری  | لینک ثابت |

سرگیجه های خفیف چهارشنبه 18 فروردین1389 13:32

 

امروز چقدر سردمه اما تو هنوز هم گرمو پر حرارتی

خیلی وقته منتظری که بری  

اما من نمی دونم باید برم یا بمونم 

خستگی داره از سر وکولم بالا می ره

تا شب باید تموم کارام  رو تموم کنم  

تا الان صد تا شو شمردم  

نمی دونم فرقی هم به حالت داره یا نه ؟

الان فقط دارم فکر می کنم که ته اون استخر چه خبر بود ؟

چقدر آب خوردم ، حسابی باد کردم

چه سرو صدای عجیبی  میومد

یکی همش خواهش می کرد که بزارم بمونه

عجب بساطی شده ها همه می خوان معروف شن

صبح که از خواب پا شدم دیدم قیافم کاملا تغییر کرده 

دیشب از بس راه رفتم الان حوصله نشستن هم ندارم 

ذهنم مثل یه اتاق مذاکره شلوغ پلوغه

حرفام پر از سوء تفاهمه

من یه چیزی می گم، اما تو یه چیز دیگه می فهمی

 

 

نوشته شده توسط ابد. تحریری  | لینک ثابت |

شمارش معکوس چهارشنبه 19 اسفند1388 19:27
 

سلام دوستان  

این هم یک ترانه قدیمی از خودم  که تاریخش رو نمی دونم

مصرع آخر این ترانه شیبه ترانه است که چند روز پیش توی یک وبلاگ دیدم .

( تو این زمستون با یه برف سنگین )   

هر چند شعر من مربوط به چند سال پیشه اما به هر حال بخاطر این شباهت اندک

از شاعر مصرع بالا عذر خواهی می شود.

 

تقدیم به یک دوست قدیمی خسته ( ن . م )  

 

گلدونای يخ زده ی خونمون                   خيلی وقته منتظر بهارن

حالا دارن تلو تلو می خورند                  انگار می خوان دوباره گل بيارن

چشمه ی آب جلوی خونمون                   سرد وزلال پاک و مهربونه

يادت مياد وقتی که بچه بوديم                  می خواست هميشه سرد سرد بمونه

يادت مياد برفا که آب می شدن                 توی جوبا غلغله برپا می شد

اون خونه سرد زمستونيمون                   شبيه يک کلبه زيبا می شد

باد که ميومد توی کوچه ما                      تمام کوچه رو برانداز می کرد

رو سر پله های سرد و يخی                    دست می کشيد  برفارو هی ناز می کرد

يادت مياد وقتی که سنجاقکها                   آسمون شهر و سياه می کردن

تو هم چشات فقط به آسمون بود               انگار به چشم تو نگاه می کردن

راستی خبر داری که اون خونه رو            می خوان يبار ديگه سر پا کنن

رودخونه وحشی شهرمون و                    دوباره توی دل اون جا کنن                   

سنگهايی که از دل کوه اومدن                   حالا دارن دوباره قد می کشن

اما توکه نيستی بازم ببينی                        دارن روی رودخونه سد می کشن

سيل که اومد تو رو هم با خودش برد           تو رفتی توی اون شب وسياهی

حالا نشستم کنار همين رود                      شايد دلت خواست که يه وقت بيايی

غروب شده دوباره غم گرفته                    دوباره آسمون پریشون شده    

نگاه من همش به آسمونه                      ببین که رودخونه چه داغون شده   

از دل رودخونه صدایی میاد                      از دل رودخونه سرد وغمگين

شايد منم بيام کنارت امسال                      همین تابستون با يه سيل سنگين

 

تاریخ سرودن شعر ؟

 

نوشته شده توسط ابد. تحریری  | لینک ثابت |

نسبتی با خدا سه شنبه 11 اسفند1388 13:28

 

در تعطیلات کریسمس در یک بعد از ظهر زمستانی

پسر شش هفت ساله ای جلوی ویترین مغازه ای ایستاده بود .

او کفش به پا نداشت و لباسهایش پاره پاره بود.

زن جوانی از آنجا می گذشت همینکه چشمش به پسرک افتاد

 آرزو و اشتیاق را درچشمان او خواند.

دست کودک را گرفت و داخل مغازه برد و برایش کفش و یک دست لباس گرم خرید.

آنها بیرون آمدند و زن جوان به پسرک گفت حالا به خانه برگرد .

امیدوارم که تعطیلات شاد و خوبی داشته باشی .

پسرک سرش را بالا آورد ، نگاهی به او کرد و پرسید :  "خانوم شما خدا هستید؟ " 

زن جوان لبخندی زد و گفت : نه پسرم . من فقط یکی از بندگان او هستم .

پسرک گفت : مطمئن بودم که شما با خدا نسبتی دارید...

 

 نویسنده : ؟

 

   

نوشته شده توسط ابد. تحریری  | لینک ثابت |

جشن مهرگان یکشنبه 2 اسفند1388 19:41
 

سلام سلام

 

حالتون چطوره ؟

از دوستان خوبم که منو فراموش نکردن و همیشه پیشم میان ممنونم

ببخشید که دیر به دیر کانکت می شم.  اما چه خبر :

 اول اینکه سرفه هام  شروع شده والان  ۲۰ روزه که دست از سرم بر نمی دارن

 دوم اینکه امتحان کارشناسی ارشد هم تموم شد حالا باید منتظرنتایجش بمونم   

 سوم اینکه یکی از دوستای خوبم تصمیم گرفته که از دنیای وب بره 

و چهارم اینکه امروز می خوام شعر جشن مهرگان رو براتون بنویسم

هرچند خودم از این شعر زیاد خوشم نمیاد اما یادمه توی محفل ادبی دانشگاهمون

که فکر می کنم پاییز ۱۳۸۱ بود این شعر رو خوندم وخیلی ها از اون خوششون اومد.

یکی از دوستان خوش ذوق من توی اون محفل در جواب من شعری خواند .

یادم میاد بعد اینکه از محفل اومدم بیرون خیلی ها منو مهرگان صدا می زدند.

این شعر بعدها یه خرده ویرایش شد هرجند تفاوت زیادی با اولش نداره

البته اینم بگم که این شعر اصلا جنبه سیاسی نداره 

بلکه تنها به زوال زندگی انسان امروزی اشاره داره

امیدوارم که شما هم خوشتون یباد .

 

 ---------------------------------------------------

جشن مهرگان

 

مهر است ......

تولد آدم و حوا ومهرگان

آه ٬نازبو ٬ نازبو ٬ بی پایان

چرا نگفتی تنهاییم٬ بی احساسیم ٬ خسته ایم

چرا نگفتی غمگینیم  ٬ خرابیم ٬ دلشکسته ایم

چرا نگفتی مرداب را گم کرده ایم

وبه سوی تعفنی از تکرار در حرکتیم

آه ٬نازبو ٬ نازبو ٬ بی پایان

چرا نگفتی احساسی از پوسیدن

و دنیایی از فراموشی در تعقیب ماست

چرا نگفتی باید آنقدر به حقیقت بی پایان خودمان بخندیم

تا بگوییم که حق با ماست

آه ٬نازبو ٬ نازبو ٬ بی پایان

باد را خبر کن ٬ تا بوی لاشه هایمان را به سگهای گرسنه بفروشد

روز آخرجشن است

مهرگان چه زیباست

هنوز هم پا برجاست

همه شادند ٬ همه می خندند٬ همه می دانند

که فقط اورمزد بزرگ تنهاست

آه ٬ نازبو ٬ نازبو ٬ بی پایان

چرا نگفتی که اثری از تولدمان نیست

چرا نگفتی که دیگر نیستیم

چرا نگفتی که فراموش شده ایم

چرا نگفتی که در صفحات تاریخ مدفونیم

همچون مهرگان

آه ٬ نازبو ٬ نازبو  ٬ بی پایان

 

تاریخ سرودن شعر :

مهر ۱۳۸۰

 

نوشته شده توسط ابد. تحریری  | لینک ثابت |

یک سقف بی مقدار چهارشنبه 14 بهمن1388 13:43
 

سلام سلام

بالاخره کارهام در روز دوشنبه تموم شد و همه دانش آموزان کارنامه هاشون رو گرفتند

 یک تجربه دیگه به این تجربه های پریده رنگ من اضافه شد.    

غروب دوشنبه ساعت ۵/۷ توی سینما آزادی بلیط جشنواره فیلم فجر داشتم .

فیلم ( طهران تهران ) داریوش مهرجویی و مهدی کرم پور .

از اپیزود اول فیلم که ساخته داریوش مهرجویی بود خیلی خوشم اومد 

 وقتی هم که رسیدم خونه ساعت ۱۱ شب بود.

دیروز هم که اصلا حوصله نداشتم بنابراین آپ کردن این وبلاگ موکول شد به امروز.

 امروز با یک شعر از خودم اومدم هرچند بارها گفته ام که من شاعر نیستم

اینها هم احساسات درونی دورانی است که برام خیلی ارزش دارن.

 امیدوارم که خوشتون بیاد.   

 

 

 

(یک سقف بی مقدار)   

 

من سقف بودم ، سقف یک دیوار                     با خاطراتی کهنه و تب دار

با آسمانی تیره و تاریک                               در انتهای کوچه ای غمبار

سوسوی فانوسی برای من                           هرشب نگاه دلفریبی داشت

آهنگ موزون دلی غمگین                            انگارآهنگ غریبی داشت

من سقف بودم بارش باران                           در روح وجان من اثر می کرد

در ازدحام این خیابانها                                  هر کس به سوی من نظر می کرد

خورشید تنها آرزویم بود                                در آن سیاهی و غم انگیزی

ای کاش می شد خاطراتت را                           با خاطرات من بیامیزی

یک شب میان باد و طوفانها                            رو سوی دستان من آوردی

گفتی تو آن آرامش نابی                                 آن شب مرا با خود کجا بردی

می خواستم هم صحبتت باشم                           اما به این حرفم تو خندیدی

وقتی که از دردم سخن گفتم                             سرگشتگی را در دلم دیدی

باران که بند آمد تو هم رفتی                            گفتی که دیگر برنمی گردم

من ماندم و یک عمر تنهایی                                با خاطراتت زندگی کردم 

تا اینکه یک شب ناشناسی باز                        در سایه سار قلب من خوابید

درچشمهای خسته ام انگار                              او خواب چشمان تو را می دید

یاد تو آن شب در دلم جوشید                              با خاطراتت سینه ام  افسرد

آری خودت هم خوب می دانی                            چشمان تو آرامشم را برد

پس لرزه های عشق غمبارت                            آتش به دیوار وستونم زد

تا خواستم برخیزم اما باز                                  لرزش  به آهنگ جنونم زد 

لرزیدم و لرزیدم ازخوابت                                  تا اینکه رویایت هلاکم کرد

آهسته از بالای آن دیوار                                  آوار گشتم تا که خاکم کرد

حالا نگاهم کن، ببین اینجا                                 در پای این دیوار بی سقفم

دیگر پناه و سر پناهی نیست                              خاموشم و تنها و بی حرفم

حالا که برگشتی نگاهم کن                                آری منم آن سقف بی مقدار

امشب تمام خاطراتت را                                     گم کرده ام در زیر این آوار

آذر ۸۴

 

نوشته شده توسط ابد. تحریری  | لینک ثابت |